کد خبر : 33470
تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۳۹۶ - ۱۸:۵۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 102 بازدید

از “قرمیسین” تا “ماسبذان” با « علی اشرف درویشیان »

  لطیف آزادبخت: در سکوت خواستنی ِ یک نمایشگاه نقاشی، در خلوت رازناک رنگ ها و زیر آبشار صدای موسیقی آرامی که گویی از دوردست‏ها شنیده می‌شود، دیدن رفتار آدم‏های ناشناسی که در حال دیدن تابلوهای نقاشی هستند؛ تجربه‎ی جالبی است. کنار میزی که در گوشه‌ی سالن گذاشته شده، ایستاده ام و حتی بیش از […]

 

لطیف آزادبخت:

در سکوت خواستنی ِ یک نمایشگاه نقاشی، در خلوت رازناک رنگ ها و زیر آبشار صدای موسیقی آرامی که گویی از دوردست‏ها شنیده می‌شود، دیدن رفتار آدم‏های ناشناسی که در حال دیدن تابلوهای نقاشی هستند؛ تجربه‎ی جالبی است. کنار میزی که در گوشه‌ی سالن گذاشته شده، ایستاده ام و حتی بیش از تابلوها، به آدم‎ها نگاه می‎کنم. به رفتارشان، نوع نگاه‏هایشان، سکوت‏های رازناک و تمرکز و  بی‎تابیِ نگاهشان.

دونفر از نقاشانی که آثارشان در این نمایشگاه گروهی نمایش داده شده است، از دوستان خانوادگی ما هستند (برادران کسراییان). … و حالا این جا در تهران، خیابان کارگر شمالی: مردادماه سال ۱۳۵۸٫ من با این احساس که گویی صاحبخانه هستم، به دست دختر جوانی نگاه می‎کنم که در حال امضای دفتر یادبود نمایشگاه است. نمی‎خواهم در معرض این بدگمانی قرار بگیرم که در حال فضولی هستم، ولی توانایی آن را هم ندارم که در برابر حس کنجکاوی دردناکی که جان و جهان ۱۳ سالگی مرا به بازی گرفته است، تاب بیاورم. دختر چیزی در دفتر می‏نویسد و با نگاهش به من می‌فهماند که باید فاصله‎ی خود را از میز بیشتر کنم.

برادر بزرگترم دستم را می‎گیرد و مرا به کناری می‏کشد و رد انگشتش بزرگترین رخداد دوران نوجوانی مرا بر روی هره‎های کاه‎گلی تجارب کودکانه‏ام رج می زند: این آقا «علی‎اشرف درویشیان» است. قلبم شروع به تپش می‏کند. علی‎اشرف درویشیان، کسی که با چند داستان کوتاه، چشم جهانی از آدم‏ها را به فقرعریان و خشن لایه‎های فرودست جامعه‎ی شهری آن روزگار گشود و ابعاد پنهانِ مدرنیته‏ی نامتوازن اواخر دهه‎ی ۵۰ را با تمام مغاک ها و بیغوله‏های رازناکش به نمایش گذاشت… چراغ‏دار ادبیات روستایی ایران، دوست بزرگ بچه های روستایی، میراث دار معنوی “صمد بهرنگی”، نویسنده‌ی “سه خُم خسروی” و “نیازعلی ندارد” ، چهره‎ی شریف و رنج کشیده‏ی ادبیات مدرن ایران.

با کلاه کشباف قهوه‏ای ، پیراهن چینی خاکی رنگ، و قاب درشت عینکی که کاراکتر جذاب «نویسنده‏ی خلق» را به نمایش می‎گذارد، در حال دیدن تابلو‏های نقاشی است. چهره‏ای انقلابی که تنها به جرم نوشتن و نمایش فقر عریان در زندان‏های مخوف شاه زندانی شد و در بحبوحه‏ی انقلاب به دست مردم آزاد گردید.

دیگر نه رنگ‎ها و قاب‏ها، نه نگاه‎های مجذوب تماشاگران، نه موسیقی ملایم سالن، نه رفت و آمد آدم‏ها و نه حتی دفتر یادداشت‌های نمایشگاه… هیچ چیز نمی تواند نگاه مرا از سمتِ او به جای دیگری منحرف کند. گاه وقتی کسی را بدون آن که شما را ببیند، به مدت طولانی زیر رگبار نگاه می گیرید، لحظه ای فرا می‎رسد که او هم بی‌اختیار نگاهتان می‌کند و شاید مثل علی‌اشرف درویشیان با گشاده‎دستی ِ صمیمانه و بی‌پایانی به پهنای چهره‌اش به رویتان لبخند می زند. آری مرا دید و نگاهم کرد و لبخند زد. … من با چهره‎ی روستایی و محرومیت کشیده، مثل پیاز یک گیاه زنبق وحشی زیر باران نگاهش روییدم و شکفتم. شاید به دلیل چهره‎ی آفتاب سوخته‏ و نوع لباس پوشیدن و لهجه‏ی غلیظ لکی‏ام که مثل دوغاب ِ آهک واژه‏های فارسی را لعاب می‎زد … شاید به دلیل یک حس آشنا، شاید یک خویشاوندی و هم تباری دور و دردناک که همچون عمر جهان از فراز بلندی‏های زاگرس مرکزی می‎گذشت و “قرمیسسین” را به “ماسبذان” پیوند می‎داد … به هر دلیلی که بود به زودی مرا شناخت، اگر چه نه به نام. و با گشاده‎رویی با من آشنا شد. … من با او آشنا شدم، مثل علف با باران و آفتاب. نخستین چاپ مجموعه‎ی داستان‎هایش را به نام مستعار “لطیف تلخستانی” امضاء کرده بود؛ و عاریه گرفتن این نام از جانب کسی چون او، در آن عوالم کودکی حس خوبی به من می‌داد.

هنوز با او وارد گفتگو نشده بودیم که یکبار دیگر به رویم لبخند زد. برادرم در صدد بود مرا به او معرفی کند، برای همین به او نزدیک شدیم . او برای امضای دفتر یادبود، کنار میز رفت و  لختی تمرکز کرد و بعد از برانداز کردن من با لبخندی بی مرز بر چهره چیزی نوشت که بعد از آن روز به بخشی از خاطرات زندگی و برگی ماندگار از دفتر عمر من بدل شد. بعد از رفتن او نوشته‎اش را خواندم و چون یک متن باستانی بر کتیبه‎ی ذهنم حک شد: «رنگ‏ها کمی سرد مثل آسمان کرماشان؛ … اما ایده‎ها درخشان و باشکوه مثل روستاهای ایران.» با احترام ؛ امضاء: علی اشرف درویشیان

در فرصتی کوتاه گیرش انداختیم. برادرم مرا به او معرفی کرد و راست و دروغ کمی در باره‎ی استعداد داستان‎نویسی‌ام صحبت کرد و دست او بی اختیار دست مرا گرفت. چند لحظه بعد روی تکه ای کاغذ نوشت : «خیابان فروردین، دفتر نشر نوباوه.» شماره تلفن انتشاراتی را هم زیر آدرس نوشت و با لهجه‎ی کرمانشاهی جذابی تأکید کرد که فردا صبح با نمونه‏هایی از داستان‎هایم به دیدارش برویم. … در حال رفتن یک‏بار دیگر گفت فردا منتظرتانم… تنها خدا می‏داند که آن شب بر من چگونه گذشت. گویی برفراز ابرها راه می‎رفتم. باور‏کردن این رخداد برایم دشوار بود، آیا این فرد به راستی علی اشرف درویشیان بود؟

نشان به آن نشان که فردا و فرداهای دیگر بارها به دیدارش رفتم. ابتدا به همراه برادر بزرگم و بعدها به تنهایی . با پای پیاده از خیابان فلسطین (نبش خیابان یک‎طرفه شهید وحید نظری) یک راست به سمت غرب راه می‎افتادم، از تقاطع خیابان ابوریحان و انقلاب می‎گذشتم، بعد داخل خیابان فروردین می‎پیچیدم و بعد از چند قدم: این دفتر نشر نوباوه بود. مرکز انتشار صدها اثر داستانی برای کودکان و نوجوانان ایران. در اغلب روزها (بخصوص ساعات قبل از ظهر) درویشیان آن جا بود و ده‏ها چهره‎ی شناخته شده‎ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان، آن‎جا به دیدنش می‌آمدند. بازار نقد و گفت‎وگو هم گرم بود… من در لابلای سخنان او و دوستانش می‏شنیدم که آن روزها کانون نویسندگان ایران در تب و تاب بود و درویشیان که یکی از اعضای مؤثر این کانون به شمار می‎رفت در بسیاری از موارد طرف مشورت بزرگ‎ترین نویسندگان و شعرای کشور بود و حالا که دست سرنوشت مرا به آن بهشت واژه و کلمه و کتاب افکنده بود، به چشم خود می دیدم و با گوش جان خود می شنیدم که ادبیات کودک و نوجوان برای این مردمان تا چه اندازه مهم و سرنوشت‎ساز است.

در آن تابستان باشکوه برادرم گذاشت تا حدود یک ماه در تهران بمانم، و من هر دوسه روز یک بار صبح‏ها به دفتر نشر نوباوه می‌رفتم و او که به نظرم مدیر دفتر نشر بود؛ مرا به دوستان و همکاران و برخی از مشتریان کتابفروشی معرفی می‎کرد. … و عاقبت روزی فرا رسید که باید به زادگاهم بر می‏گشتم. چند ماه بعد، وقتی که وارد پایه‏ی دوم راهنمایی شدم، یک روز سر صف ناظم مدرسه صدایم کرد و با تعجب نامه ای به دستم داد. او که با نام علی اشرف درویشیان آشنا بود ( و مگر چه کسی نام بزرگ او را در آن سال‏ها نشنیده بود؟) با تعجب گفت : درویشیان فامیلتونه؟ ( و به راستی در آن روزگار او فامیل کدام کودک و نوجوان روستایی نبود؟)

بعد از آن روزها و به فاصله‏ی حدود یک سال دو داستان کوتاه و نقدی که با عوالم کودکانه‎ی خود بر داستانی از “نسیم خاکسار” نوشته بودم؛ توسط او در مجموعه‎ی ادبیات کودکان و نوجوانان ایران به چاپ رسید … و حالا بیش از ۳۵ سال از آن «سال‏های ابری» گذشته است و من در حال نوشتن مطلبی در بزرگداشت یاد او هستم. به‎راستی جهان چقدر شگفت انگیز است و حس حضور آدم‎های بزرگی چون او چقدر سنگین و باشکوه است؛ حتی بعد از مرگشان!

بیان دیدگاه !

نام :