کد خبر : 34068
تاریخ انتشار : ۶ دی ۱۳۹۶ - ۲۰:۲۷
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 51 بازدید

دوباره برای کرمانشاه

  بهروز پیری: ای به خوابش رفته در ویرانه ی آوارها قصر شیرین گشته ویران از شبیخون بلا باز هم در عقد مکر آراست خود را این عجوز بار د یگر کشته بیداد جهان فرهاد را بعد شیرین و جفا در عشق فرهاد آسمان دور بود از عدل سلطان بیستون را این عزا مرگ‌ پایان […]

 

بهروز پیری:
ای به خوابش رفته در ویرانه ی آوارها
قصر شیرین گشته ویران از شبیخون بلا

باز هم در عقد مکر آراست خود را این عجوز
بار د یگر کشته بیداد جهان فرهاد را

بعد شیرین و جفا در عشق فرهاد آسمان
دور بود از عدل سلطان بیستون را این عزا

مرگ‌ پایان کبوتر شد شبی و تازه گشت
در درون سینه ها داغ بم از این ماجرا

آتش خشم زمین در صور لرزه چون دمید
طول و عرض خاک کرمانشا قیامت شد به پا

ناگهان در جان میهن ولوله شورش فکند
غرق در گرداب ماتم دل شد و احساس ما

همچو ابر نوبهاران اشک ریزد های های
گونه ی سرد زمان را چشم تاریخ از جفا

سیر از خون زمین اینبار گشتی ای فلک؟
بس نبودت ننگ بم آخر بگو دیگر چرا

قصه ی این غصه بهروز ار که پایان می نمود
خلوت غم را نبودی سینه ی ما آشنا

بیان دیدگاه !

نام :