کد خبر : 33399
تاریخ انتشار : ۲ آبان ۱۳۹۶ - ۲۰:۴۱
نسخه چاپی نسخه چاپی
تعداد بازدید 56 بازدید

عمر در گند به سر نتوان برد

  محمدجعفر محمدزاده: در منابعی از جمله «خواص الحیوان» گفته شده که: «زاغ سیصد سال بزید و گاه عمرش از این نیز درگذرد…عقاب را سی سال بیش عمر نباشد.» شعر «عقاب» پرویزناتل خانلری از جمله اشعار معاصری است که علاوه بر زیبایی،از تأثیرگذارترین آثار منظوم فارسی است. مثنوی زیبایی که او در قریب به صدبیت […]

 

محمدجعفر محمدزاده:

در منابعی از جمله «خواص الحیوان» گفته شده که:
«زاغ سیصد سال بزید و گاه عمرش از این نیز درگذرد…عقاب را سی سال بیش عمر نباشد.»

شعر «عقاب» پرویزناتل خانلری از جمله اشعار معاصری است که علاوه بر زیبایی،از تأثیرگذارترین آثار منظوم فارسی است. مثنوی زیبایی که او در قریب به صدبیت در سال ۱۳۲۱ش سروده است که اینگونه شروع می شود:

گشت غمناک دل و جان عقاب
چون از او دور شد ایام شباب

خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند

عقابی که روزهای پایان حیات خود را در یافته است ،در پی چاره جویی و برای جلوگیری از مرگ محتوم و زودرس خود در و دشت و کوه و صحرا را می پیماید تا خود مگر گرزی بیابد . خود را به زاغ می رساند و راز عمر طولانی از او می پرسد .
دلیل عمر کوتاه خود و راز عمر دراز زاغ را می کاود و می گوید:

من و این شهپر و این شوکت وجاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه
تو بدین قامت وبال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز؟

زاغ که می بیند عقاب با آن همه فرّ و اوج و جبروت به چه روزی افتاده تصمیم می گیرد راز عمر دراز خود و کوتاهی عمر عقاب را بازگو کند:

بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
ما از آن سال بسی یافته ایم
کز بلندی رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند سوی نشیب عمربسیارش از آن گشته نصیب

زاغ اولین و شاید مهمترین دلیل کوتاهی عمر عقاب را پرواز او در اوج می داند که دائما بر بلندای چرخ به پرواز در می آید.

دیگر این خاصیت مردار است
عمرمردار خوران بسیار است

بعد خطاب به عقاب می گوید که اوج را رها کن و قدری فرود آی و اگر عمر دراز می خواهی مثل من در همین نزدیکی ها پرواز کن و از غذاها و سفره رنگارنگی که در کوی و برزن و پس و پشت باغ و کوچه و محله گستره است بهره گیر.
در ادامه هم عقاب را بر سفره و منزلگاه خود در پس باغ به مهمانی می خواند تا از او رسم عمر دراز بیاموزد. عقاب که به دقت به نشانی های زاغ و نسخه و درمانش گوش فرا می داد متوجه می شود که:

آنچه زان زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ

وقتی زاغ عقاب را بر سفره الوان خود خواند و مشغول خوردن شد تا عقاب از او رسم خوردن و راز عمر دراز بیاموزد ، عقاب با خود اندیشید و عمر افتخار آمیز خود را در یک لحظه مرور کرد و درآن حال:

بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود

و در ادامه:

یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست

در پایان این مثنوی، اوج هنر شاعر نمایان می شود و نه تنها عقاب بلکه کلام او نیز به پرواز در می آید و مخاطب را نیز با خود به پرواز درمی آورد:

بال بر هم زد و برجست از جا
گفت ای دوست ببخشای مرا
سالها باش و بدین گند بساز
تو و مردار تو و عمر دراز
گربراوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد

و این احوال و نتیجه ای که می گیرد یک راه یک بیشتر پیش روی عقاب نمی گذارد:

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او ماند شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود

 

بیان دیدگاه !

نام :